دوره تربیت پژوهشگر اخلاق پژوهی استاد قراملکی جلسه اول

بسم الله الرحمن الرحیم


عنوان برنامه: دوره تربیت پژوهشگر اخلاق پژوهی – دکتر قرا ملکی – تاریخ ۱۱ دی – کلاس اول


۳:۵۳ موضوع بحث من که قرار است چهار ساعت واقعی بیان شود، گستره اخلاق است و این بحث را ابتدا مطرح کردم چون تاثیر ژرفی بر کل مباحث دوره خواهد داشت.


اول تقریر مسئله می کنم بعد وارد آن می شوم.
مسئله این است که قلمرو اخلاق کجاست حد و مرز اخلاق چیست، اخلاق کجا را شامل می شود و کجا فرا نمی گیرد، این مسئله مصداقی است از مغالطه جمع مسائل در مسئله واحد، بنابراین اول باید بگویم در درون این مسئله واحد، دو مسئله وجود دارد و هر کدام را باید جدا پاسخ دهیم.
یکی قملرو عینی و موضوعی اخلاق است
یکی قملرو معرفتی اخلاق است.
بنابراین ابتداء قملرو موضوعی اخلاق یا قلمرو عینی اخلاق را طرح می کنیم.
در قلمرو عینی بحث این است که وقتی از اخلاق صحبت می شود ما در کدام حوزه قرار داریم، در کدام گستره قرار داریم، در واقع این مسئله ما است.
به عبارت دیگر اگر ما علم اخلاق داشته باشیم، این علم، یک موضوعی دارد و این موضوع یک قلمره و گستره ای دارد، قلمروی اخلاق کجاست؟


این مسئله را در مورد غیر اخلاق هم می شود گفت، مثلا در فقه هم می توان گفت که گستره فقه یا فلسفه کجاست و ما این را با عنایت به اخلاق داریم طرح می کنیم، در بحث اول که قلمروی عینی اخلاق باشد که فرنگی دو واژه را از هم جدا می کنند یکی اتیکس است که معرفت و دانش است و اما وقتی مورایتی می گویند قلمرو بیرونی اخلاق است که قلمروی اخلاق کجاست؟


اول از اینجا شروع می کنم: آیا وقتی از اخلاق صحبت می کنیم هر موجودی شامل این صحبت می شود؟ وقتی در مورد اخلاقی بودن حرف می زنیم می توانیم سنگ و چوب هم اخلاقین یا نه، گیاه هم اخلاقی است یا نه حیوان هم اخلاقی است یا نه، آیا هر موجودی در قملرو اخلاق است.
یعنی وقتی ما از اخلاقی بودن صحبت می کنیم هر موجودی را در نظر می گیریم یا ممکن است کسی بگوید قلمرو اخبار محدودتر است و اخلاق محدود به موجود ذی نفس است، پای موجود ذی نفس باشد، می توان گفت حیوان چطور. در زبان عرفی به صورت صفت می گویند گربه بی وفا است.
بی وفایی وقتی تکرار بشود به شکل صفتی در می آید که بتوانیم اطلاق کنیم. بعد می گوئیم سگ وفادار است، حال آیا گربه بی وفا است، گربه موجود بی اخلاق و ضد اخلاق است، این خصلت گربه بی اخلاقی و خصلت سگ که وفاداری است، اخلاقی است.
آیا هر موجود ذی نفسی را می توانیم قلمرو اخلاق بدانیم یا بگوئیم قلمرو اخلاق حوزه بشری است، یعنی موجودی که دارای تعقل و زبان است.
یا به تعبیر کانت که فیلوسفان ما هم با این تعبیر زیاد کار کرده اند قبل از کانت موجود مختار خردمند، موجودی که خرد دارد و زبان دارد و اختیار دارد.
که البته فرقی می گذارند بین اختیار و اراده، در حیوان قائلیم حساس و متحرک بالاراده است و اخلاق را به اراده پیوند نمی دهیم بلکه به اختیار پیوند می دهیم.
به لحاظ فلسفی فرق اراده و اختیار چیست، وارد نمی شویم.


ما یک تواقفی به صورت اصل موضوعی داشته باشیم، که قلمروی اخلاق را حوزه بشری بدانیم، بگوئیم اخلاق وصفی است که در زیست بشر پیش می آید، اینجا یک دشواری داریم که مایلم اگر قرار باشد برای پایان دوره ارزیابی داشته باشند این نوع ایده هایی که عرض می کنم هر دوستی کار کند و پژوهش و مقاله کند و به من برسد، هم ارزیابی من از کار است و اگر مقاله خوبی باشد خودم توصیه می کنم که چاپ شود.
۱۰:۳۳ آیا خدا در قلمروی اخلاق است؟ این سوال در تاریخ تمدن اسلامی پرنزاع ترین سوال بود. اشاعره و معتزله به یک معنا در این باب صف کشیدند. چون معتزله می گویند حسن و قبح عقلی و ذاتی است و بنابراین خدا هم باید راست بگوید و نباید دروغ بگوید. لذا قلمروی حسن و قبح اخلاقی و بعد خواهم گفت که حسن و قبح به اشتراک لفظی سه معنا دارد: فلسفی، تجربی و اخلاقی. اما معنای اخلاقی محل دعوا بود که اشاعره می گفتند قالت الیهود ید الله مغلوله و می گفتند با این اخلاق بازی ها دست خدا را می بندید خداوند لا یسئل عما یفعل و لا یسئل را به معنای فرا اخلاق می گفتند بنگرید تفسیر کبیر فخر رازی را و از آن طرف می گفتند بله خدا می تواند تکلیفی فوت آور کند و هرچه آن خسرو کند شیرین کند، درخت تینک جمله تینک کند.
این بحث از بحثهای جدی و مهمی است و در تمدن اسلامی محل دعوا است که آیا خداوند در قلمروی اخلاق است یا در قلمروی اخلاق نیست.


پر واضح است که ما مجبوریم سه ارزشی نگاه کنیم، اخلاقی بودن غیر اخلاقی بودن و ضد اخلاقی بودن.
وقتی می گوئیم وفاداری سگ و بی وفایی گربه اخلاقی نیست، یعنی غیر اخلاقی است نه ضد اخلاقی است.
درست به همین معنا باید در این سوال بیاندیشیم که سوال مهمی است.
این سوال اول.
من درباره ایده و سوال بحث نمی کنم ولی جای پژوهش دارد.
منتها بحث که پیش برود شاید مقداری کمک کند که این سوال را دوباره بتوانیم تحلیل کنیم.
ما اصل موضوعی گرفتیم قلمروی قلمروی حوزه بشری یا موجود مختار خردمند دارای زبان است، حال سوال این است که قلمروی اخلاق در زیست بشری کجاست؟
آیا گوش من هوش من قد من رنگ من هم در قلمروی اخلاق است؟ صفات وراثتی من هم در قلمروی اخلاق است، چه چیزی از این حوزه برای اینکه زیست بشری یک حوزه بزرگ دارد آیا اخلاق همه کوچه پس کوچه های این حوزه بشری را شامل می شود یا نه؟


در این مورد دو تا جواب عمده است و چند تا جواب خورده، جواب عمده را عرض می کنم به ترتیب تاریخی، ابتدا عرض می کنم پاسخ حکمای مسلمان که کم و بیش متاثر از یونانیان بودند به ویژه از افلاطون و ارسطو و جالینوس که جالینوس یک رساله در اخلاق دارد که اصل یونانی آن گم شده و ترجمه عربی آن حفظ شده است و دنیا هم از این ترجمه عربی به انگلیسی و زبان های مختلف ترجمه کرده اند اول جمله ای که در آنجا تعریف می کند تعریف حال است.


پاسخ حکمای مسلمان این است که در زیست انسانی قلمروی اخلاق قلمروی خلق است، اصلا علم اخلاق، اسمش را از قلمرویش گرفته، اخلاق جمع خلق است و خلق یا ملکه است یا منش، یک مفهومی یونانی وجود داشته به نام کارتکرست که بعدا آقای سامست تئو فراستوس که شاگرد ارسطو بوده و جانشیون او بوده و خود تئو فراستوس لقبی است که ارسطو به او داده به نام سخنگوی خدا ایشان نوشتار مهمی درباره ملکه ها دارد.


۱۶:۱۵ خدمتتان عرض کنم که بحث ما این بود که پاسخ حکمای این است خلق یا ملکه یا منش، قلمروی اخلاق است و اخلاق اسم خودش را از قلمرویش گرفته ، معنایش این است که چیزی که از جنس خلق نباشد، مستقل به اخلاق ربط ندارد.
بنابراین علم اخلاق، علم بررسی خلق است، البته خواهیم گفت از چه حیث. حیثیت بحث بعدی است. اول ببنیم موضوع ما چیست بعد سراغ محمول می رویم.


اخلاق از خلق صحبت می کند، اما چه صحبتی می کند این بحث بعدی است. خلق و ملکه و منش، درباره اش تعریف های مختلف کرده اند، تعریف جالینوس این است که در همان رساله اخلاق اولین سطر آن گفته حالٌ للنفس تصدر بها الافعال بلا رویة و بلا اختیار. حالی است در نفس که افعال از آن صادر می شوند بدون سنجش، رویت یعنی فکر و سنجش و بدون اختیار.
حکمای مسلمان در این تعریف دو عیب بزرگ پیدا کرده اند که هر دو را برطرف کرده اند.
گفتند حال اعم است آنچه که بر نفس ما عارض می شود یا ناپایدار است یا پایدار است، پایدار را گفته اند حال و از تعریف اخلاق گذاشتند کنار و پایدار را اسمش را گذاشتند ملکه و بنا بر این در تعریف خودشان به جای حال گفته اند ملکة نفسانیة روشن است که دوستان اهل نظر هستند من به سرعت نقل می کنم.


نکته دوم که ایراد کرده اند گفتند اختیار را حذف کنید اخلاق را حذف کرده اید چرا می گوئید بلا اختیار است و آن راحذف کرده اند و بعد یواش یواش چیزهای دیگر افزوده اند ود ر واقع خلق این است که می بینید ملکة نفسانیة یک ملکه نفسانی است که البته اینکه این ملکه با نفس چه نسبت دارد کما ثانی او است عارض بر او است یا می توانید جوهری او باشد و کمال او باشد نزاع بین ملاصدرا است و تمام حکمای قبل ملا صدرا چون ملاصدر معتقد است که اساس ملکه جوهری نفسی می شود و نفس را نفس می کند و کمال اول حساب می شود یعنی جوهری نفس است جزء نفس است اما دیگران می گفتند این ملکات عارض هستند و کمالات ثانی هستند حال ما با این نزاع کار نداریم، ملکة نفسانیة که تصدر عنها از آنها صادر می شود روی عنها هم دعوا است که بگوئیم بها یا عنها که به این دعوا اشاره می کنم که مهم است افعال از اینها صادر می شود یک عده هم سعی کرده اند که افعال را قید بزنند به افعال درجه ۲ افعال رتبه ثانی. بسهولة به آسان و بلارویة بدون فکر و درنگ و سنجش.


۲۰:۱۰ و من تاکید می کنم که این را باید اضافه کنیم و بالاغلبیت چه چیزی است که مثلا اگر ملکه پرخاشگری داشته باشم خیلی هاش از من اغلب صادر خواهد شد اگر من ملکه حلم داشته باشم فعل حلم اغلب از من صادر خواهد شد، نمیخوام اساسا روی این بحث بایستم ولی می خواهم بگم جواب جا افتاده حکمای مسلمان از قلمرو ی اخلاق خلق بوده و خلق هم هم تعریف کردم به ملکه نفسانی با این تعریفی که وجود داره در همین حوزه می خوام یه ذره دقت بالا ببریم.
-آن مفهوم اغلبیت از مفهوم ملکه در نمی آید، خود ملکه اغلبیت است.
همه تعریف از ملکه در می آید که اگر اغلبیت لازم نباشد بیاید، سهولت هم لازم نیست بیاید. اغلبیت مثل سهولیت مال افراد است، نشانه ملکه درونی این است که رفتار اغلب صادر می شود. مثلا زدم اگر من در دورن ملکه پرخاشگری داشته باشم، فعل عید پرخاش از من صادر می‌شود به نحو اغلب همانگونه که به نحو آسان و همانگونه که به نحو بلارویه می گردد اینها قیود افعال است.
-اگر به جای ملکه صفت قرار میدهیم اینجا واژه سهولیت و رویه قابل فهم تر بود.


اشتباه می کنیم صفت راسخة فی النفس که این صفت راسخه فی النفس یک نسبتی با فعل دارد و آن این است که با این صفت راسخ فی النفس فعل از ما صادر می شود بالسهول و بالاغلبیة و رویه و نبودن اغلبیت میلیاردها بر دولت ما هزینه گذاشته. شاید تعجب کنید چه ربطی دارد این بحثها که می گویم.
پس ملکه صفت راسخ در نفس است بر مبنای مشاء میشه گفت برنامه ملاصدرا صفت نیستند، جوهری نفس هستند و کمال اول هستند.
اغلبیت لازمه ملکه است سهولت هم لازمه ملکه است، منتها لوازم را بگوئیم و بیان ما تفصیل می شود و تعریف هم تفصیل این بیان است.
اینها را در منطق خوانده اید
من در سوال اول گفتیم که تحقیق کنیم ببینیم خدا در قلمرو و اخلاق است یا نه قلمرو اخلاق، بارگاره ربوبی و افعال ربوبی را شامل می شود یا نه همینجا یک نکته ای وجود دارد یک عده روایتی را می گویند که در اصل اینکه این روایت باشد، همه انتقاد کردند تخلقوا باخلاق الله،شنیده دیگه یعنی از یونان یه تعریفی از فلسفه بود به نام تشبه اله که دوره اسلامی ترجمه شد که کندی گفت تشبه به افعال الله و گفت تشبه به اله که معنا ندارد و کم کم این تبدیل شده تشبه به اخلاق الله و در آیه ۸۴ سوره اسراء قل یعمل الکل علی شاکلته، شیخ طوسی از برخی عرفا نام می برد در تبیان که گفته اند بشارت آمیز تر از این آیه هیچ آیه ای نمی توان یافت چون هر کس بر شاکله عمل می کند و شاکله خدا هم جور است.


۲۴:۵۷ در تفاسیر فلسفه شاکله به معنای ملکه گرفته شده است بر خلاف تفاسیر روایی که به معنای نیت گرفته شود و مرحوم مجلسی در عین الحیات می نویسید اینها یک حرف هستند، یعنی نیت با ملکه خیلی فرقی ندارد، چون مراد از نیت، لقلقه زبان نیست.
اینها را می گویم به یک دلیل که آیا می توان گفت خدا به این معنا خلق دارد، نعوذ بالله خدا نفس و ملکه ای دارد که از آن ملکه افعال بسهولة و لا رویة صادر می شود، این تلاشی بودی که برخی انجام داده اند که قلمروی اخلاق رو خیلی فراوان نشاند دهند و تلاش دیگر است که از طریق حسن و قبح این را نشان دهند که من نمی خواهم وارد شود.
نکته دوم: یکی گفت از خدا فروگذار شو بیا پایین، مقام عصمت به نظر شما این تعریف، ملکه عصمت را شامل می شود؟ اگر می شود بگویید و اگر نمی شود بگوئید.
-بله
-نمی شود
چرا نمی شود؟
-به نظر قید عقلانیت را آوردید.
ببنید بین اهل سنت و ما در بحث عصمت فرقهایی است، آنها می گویند عصمت به نحو قضیه حنیه است، یعنی النبی معصوم حین هو النبی لا ذاتا و لا دائما، به این می گویند حینیه مطلقه خاصه. اما شیعه معتقد است به النبی معصوم دائما ما دام هو النبی، ما دام قید نیست، صفت نبوت را اخذ می کند لا بشرط از ذات نه بشرط لا از ذات.


فرق دوم این است که در عصمت همیشگی وجود دارد یعنی مقابل ضدی تحقق نمی یابد در هیچ لحظه به عبارت دیگر پیامبر راستگو هست به معنای اینکه دروغگویی از او تحقق نمی یابد هیچ زمانی، زمانی وجود ندارد که دروغ از او تحقق یابد، اما آیا ملکه خلق هم همینگونه است، در این نظام مقدس جمهوری اسلامی آمدیم افرادی که به خلق امانت شناخته می شوند و فکر می کردیم چون خلق امانت داری دارند، پس افعال صارد می شود بسهولیة و بلارویة و اغلبیت را ندیدیم فکر کردیم بالدوام و گذاشتیم مدیرعامل و نظارت نکردیم و میلیاردها برداشت و رفت.
پس قید اغلبیت مهم است، ملکه عصمت با ملکه خلق دو چیز است، نه یک چیز. با هم قاطی نکنید.
بنابراین راستگوی پیامبر ریشه در ملکه عصمت دارد، راستگویی ما اگر راستگویی در ما صفت شود ریشه درملکه ای دارد که خلق است.
من تلاش می کنم اینها را از هم باز کنیم.
پس حکما پاسخ دادند که قلمرو اخلاق ملکات خلقی یا خلق هستند به معنایی که بیان کردیم.


حال من یک سوال می پرسم که همه با هم فکر کنیم و جواب دهیم.
من وقتی این دوره طراحی می شد ایده من این بود که خیلی گفتگو کنیم و کارگاهی و مشاوره ای باشد، دوستان قشنگ مطالعه کرده بیایند و بحث کنند. وسعی کنید این کار را کنید.
من سوالی می کنم که شما را به بحث وادارم به نظر شما چرا حکمای ما قلمروی اخلاق را خلق قرار داده اند؟
نفرمایید که چون اسمش علم اخلاق است، چون اول قلمرو را خلق داستند و بعد اسم را گذاشتند.
چرا قلمروی اخلاق را خلق قرار داده اند.
۳۰:۱۳ آسانتر کنم چرا نگفتند اخلاق، قلمرویش افعال است. می آمدند می گفتند اخلاق موضوعش رفتار است، از حیث خوب و بد آن رفتار. چرا بردند روی خلق؟
-اول باید ملکه نفسانیه باشد و بعد نتیجه اش رفتار می شود.
-خلق دایره اش وسیع تر است.


من یک مکث کنم و یک تمرین منطقی با هم کنیم. ببنید دوستان، رفتار، گاهی ناشی از ملکه عصمت است، گاهی ناشی از ملکه خلق است و گاهی رفتار هست اما ناشی از ملکه نیست. نه ملکه عصمت و نه ملکه خلق کسانی که گاهی رفتار بدی می کنند رفتار است دیگر، اما خلق نیست.


حال با این تعبیر رفتار اعم است یا خلق؟ رفتار اعم است. اگر می خواستند قلمروی اخلاق را اعم کنند، باید سراغ رفتار می رفتند نه خلق. جناب فارابی در صفحات اوایل فصول منتزعه اگر اشتباه نکنم صفحه ۷ از چاپ های مختلف هم هست از این فصول.


یک حرف مهمی می زدند می گوید کسانی که در جامعه کار خوب انجام می دهند و کار بد انجام نمی دهند، سه دسته هستند: یا به الزام بیرونی مثل حد و تعزیر شرعی کار خوب انجام می دهند یا به الزام درونی یعنی می گوید خلاف را دوست دارند اما وجدانشان الزام می کند علی رغم حوسشان خویشتن داری می کنند یا اینکه این کار خوب انجام دادن از درون می جوشد، اولی را عفیف می گوید و دومی را ضابط بنفسه می گوید. ضابط با پلیس درونی ارتباط دارد و سومی را می گوید صاحب فضیلت.


اما از نظر فارابی و همه حکما موضوع اخلاق کار خوب نیست بلکه خلق فضیلت آمیز است و اینها با هم خیلی فرق دارد، همان فارابی در همان رساله برای ما بیان می کند که خوب و بد و خیر و شر و زشت و زیبا صفات رفتار هستند اما صفات خلق فضیلت و رذیلت است، اخلاق قلمرویش این است که اخلاق سخن می گوید از خلق ها از حیث فضیلت و رذیلت.


حال به صحبت بر می گردیم من با این توضیحات بهانه کردم قلمرو را از رفتار نکردند و از خلق کردند قلمرو را محدود کرده اند.
حال چرا حکما قلمروی اخلاق را خلق قرار داده اند؟
-شاید روی هدف باشد، هدف در اخلاق، این است که ایجاد ملکه شود یعنی خلقیات و اینها یعنی مطلب را بردند روی هدف و خلق و آن را توانسته اند محور قرار دهند.
تا اینجا دو جواب خوب داده شده یکی اینکه بردند روی علت که ملکه علت است و یکی اینکه دغدغه هدف داشتند و هدف تحصیل ملکات بوده.


۳۴:۵۴ یک نکته بگویم و بعد سوالی در فرمایش شما طرح کنیم. رابطه بین ملکه و رفتار یا رابطه علی معلولی است به معنای مبدا تغییر مبدا فعل، شما همه تان خواندید که افعال ما مبادی دارند، به مبدا فعل می گوئیم قوه یه رابطه رفتار با ملکه رابطه این است که ملکه مبدا فعل است اینها فعل هستند یعنی رابطه علی و معلولی هستند یا رابطه، رابطه الگویی و مدلی است، الگو به معنای اسوه نه به معنای مدل، فرش بر وفق نقشه در می آید، نقشه مبدا تولید فرش نیست، اما فرش در مودل نقشه در می آید گاهی حکما ما گفتند علت صوری چون خواستند بگویند این را هم علت. در آیه قرآنی یک دقت فوق العاده ای است که تفسیر فلسفی متاسفانه این دقت را ندارند، تفاسیر فلسفی شاکله را به معنای ملکه گرفتند و وقتی می گویند ملکه با رفتار چه نسبت دارد باء سببیت آورند اما در آیه قرآن علی آمده است یعمل علی شاکلته یعنی بر وفق شاکله، پس رفتار یا بر وفق ملکه است یا معلول ملکه است.


حال سوال ما این بود و دوستان سه جواب دادند که چرا حکما رفتند سراغ خلق و ملک چرا قلمروی اخلاق این است. این سوال مهم است چون از دویست سال قبل اکثریت قریب به اتفاق فیلسوفان اخلاق، خلق را کنار گذاشته اند و رفته اند سراغ اخلاق و رفتند روی مکتب فضیلت گرایی. این مهم است که چرا روی خلق تاکید کرده اند.
یک جواب علت بود که توضیح دادیم.
یکی فرمودند هدف که از دوست عزیز می خواهم بپرسم چرا هدفشان این بود؟
چرا هدفشان بهتر کردن رفتار نبوده و بلکه ایجاد ملکات بوده است؟

  • چون اهداف این بوده که یک سری اخلاقیات پایه داری داشته باشیم و رفتار هم پایدار را شامل می شود و هم غیر پایدار.
    خیلی جواب درستی است، چرا حکما دنبال رفتار پایدار هستند؟
    پایدار به معنای همیشه عرفی است نه همیشه منطقی، یعنی اغلبیت.
    نکته: این سه تای بالایی دوام منطقی دارد، یعنی تحقق مقابل ضدی تحقق ندارد نه مقابل نقیضی، سومی هم سور زمانی دارد یا به قول منطق جهت دارد به نام فعلیت، گاهی یعنی ما اگر قضیه اول را بنویسیم باید بگوئیم همیشه، قضیه سوم را گاهی بگوئیم. اغلبیت متاسفانه در منطق به رسمیت شناخته نشده است، حتی منطق جدید هم همین گونه است.
    فقط یکی دو نفر تا حالا مقالاتی نوشته اند که سور اغلبیت در منطق لازم است و در هیچ دستگاه منطقی سور اغلبیت وارد نشده است.
    ما درباره ملکه ای حرف می زنیم که اگر بیان شود باید به صورت سور اغلبیت باشد. حال سوال این است که چرا حکما دنبال خلق بودند که به نحو اغلبیت رفتار از آن ناشی شود، چرا دنبال رفتار پایدار بوده اند.
  • اگر غیر از این هم باشد ریاکاری هم اخلاق می شود.
    خیلی جواب درستی است.
    ۴۰:۳ یک سوالی می پرسم یعنی حسن فاعلی را می خواستند؟
  • حسن فاعلی که با حسن فعلی شود.
    برای کسانی مثل فارابی صرف عادت می تواند ملکه باشد. بنابراین می تواند اصلا ربطی به حسن فاعلی نداشته باشد، این مهم است.
    من جوابهایی که شنیدم جوابهای خوبی هستند اما برخی دوستان هنوز با ما گفتگو نمی کنند.
    جوابها تقریبا همه درست هستند، فارابی اخلاق را نوع تربیت می داند و در پی تربیت انسان است، تربیت انسان هم انجام رفتار خوب نیست، داشتن ملکات فضیلت است.
    جمله ای از فارابی را می گویم چون اینها را خیلی وامدار فارابی هستند، تقریبا مهمترین نظریه پردازی اخلاق در تمدن اسلامی فارابی بوده به لحاظ فلسفی، ابوعلی مسکویی به راه او رفته اند و پروژه او را تکمیل کرده اند.
    فارابی گفته است کسانی که در مدینه کار خوب انجام داده اند و کار بد انجام نداده اند، یا الزام شرع مقدس و قانون یا به الزام وجدان یا به جوشش درونی ناشی از ملکات.
    بعد ایشان دو سوال می کند و من هر دو را طرح می کند؟:
  1. اگر بخواهیم به کسانی که در مدینه کار خوب انجام می دهند، پاداش بدهیم، به کدام گروه پاداش بیشتر بدهیم یا مساوی بدهیم؟ شما بگوئید یک سازمان یا مجموعه داریم، در این سازمان افراد کار خوب انجام می دهند و کار بد انجام ندهند، دروغ نگویند و راست بگویند و ما سه دسته می بینیم که برخی این کار را می کنند بخاطر ترس از دوربین و قانون و تعزیر و حد و برخی به الزام درونی و برخی با ملکاتی که دارند، از نظر فارابی مدیر می خواهد پاداش بدهد مساوی بدهد یا به گروهی بیشتر بدهد؟
    -به سومی بیشتر بدهد چون اولا دارد فضیلت سازی برای خودش می کند و ترس دارد.
    طبق فرضی که فارابی می گوید آن فضیلت قبلا ساخته شده است، فرمایش شما در مورد دومی درست است یعنی دومی دو کار انجام می دهند هم با هوای نفس می جنگند و هم کار خوب انجام می دهند و مجاهدتی لازم است و بخاطر مجاهدتش یک پاداشی بدهیم، اولی که از ترس است و مجاهدت نمی کند و سومی هم ملکات را قبلا ساخته و روان است و زحمتی نمی کشد.
    حال سوال دوم فارابی خیلی مهم است، من به عنوان کسی که ۲۰ سال در اخبار حرفه ای گذرانده ام می گویم این سخن فارابی امروز در دنیای صنعتی راهگشای حل بسیاری از مشکلاتشان شده است عمل به این سخن.
    فارابی می گوید اگر بخواهیم در شهر رئیس انتخاب کنیم یا مدیرکل انتخاب کنیم و پست بدهیم، از کدام یکی از این گروه انتصاب کنیم؟
    -گروه سوم، چون تضمینی است.
    فارابی می گوید گیر بیاورید و اخلاق برای این است که تربیت کنی و اگر ۴۰ سال آدم تربیت نکنی توجیهی نداریم، پس بهانه تربیت را بگذار کند.
    فارابی می گوید اگر بخواهیم رئیس بگذاریم، باید کسی باشد که کار بد انجام ندهد و کار خوب انجام بدهد اما گروه سوم باید باشد، چرایش همان است که جواب میدهد که چرا حکما دنبال خلق رفته اند.
    سه گروه هستند: یک عده به الزام بیرونی و یک عده به الزام درونی و یکی عده به خاطر ملکات خلق و فضایل. تنها سومی قابل پیش بینی هستند.
    ۴۵:۴۸ سومی ها خصلتی دارند به نام پیش بینی پذیر. ان که با وجدانش می جنگد، یک روز در کلاس گفت ما موقعیتی شد که فهمیدیم ایمانمان ۴۰ میلیون می ارزد گفتیم به خدا با ۴۰ میلیارد امتحان نکن، ایمانم دوام نمی آورد. مقاومت وجدان حدی دارد.
    پس کسی که دارای فضیلت راستگویی است، به نحو پیش بینی پذیری راست می گوید، این پیش بینی پذیر بودن ناشی از قید اغلبیت است. منتهی نبی و معصوم علیهم السلام پیش بینی پذیر است و آدم اخلاقی هم پیش بینی پذیر است اما در مراتب فرق است، یکی پیش بینی پذیر است صد در صد یکی اغلب، قید اغلبیت برای اخلاق فلسفی ما خیلی گره گشا است.
    یعنی فیلسوفان یک جوری اخلاق را پیش برده اند که موجب تربیت آدم شود، آدمهایی که به سبب داشتن ملکات به نحو پیش بینی پذیری فعل اخلاقی کنند، شما در تعریف ملکه می توانید پیش بینی پذیری هم بیاورید اما خواهم گفتم اغلبیت دال بر پیش بینی پذیر بودن است.
    این در واقع ماجرایی بود که باعث شد هر یک از حکمای ما اخلاق نوشت، قلمروی آن را برد به فضایل و رذایل، ابوعلی مسکویی و شیخ طوسی و… اینجوری کردند.
    اینجا جای بحثی است تا اینجا دانستیم قلمروی اخلاق خلق و ملکات است، و اخلاق بحث می کند از فضیلت و رذیلت، حال سوال این است، قلمروی اخلاق فضائل است یا رذائل؟ هر دو اخلاق هستند یا اخلاق فقط رذائل را شامل می شود.
    در اینجا دو روی کرد وجود دارد یکی می گویند طب انگاری اخلاق، کسانی که طب روحانی نوشته اند یا اسمهای شبیه از جمله محمد بن ذکریا رازی، ایشان یک کتاب دارد به نام طب روحانی می گوید در اول وقتی من طب مسئولی را نوشتم یک عده گفتند ما همانطور که جسممان بیمار می شود و شما این کتاب را نوشته اید روان و روح مان هم بیمار می شود و در سلامتی نفس هم بنویس.
    کسانی که طب انگاری در اخلاق دارند قلمروی اخلاق را رذایل می دانند، چرا؟
    اینها طبیب هستند و قلمروی کارشان بیماری هست و اگر بیماری نباشد کارشان تعطیل است.
    سال ۲۰۰۰ یک انقلابی رخ داد البته یک دهه کار شد که این انقلاب رخ داد، آن این بود که یک عده از روانشناسان آمدند و یقیه تمام رویکرد روانشناسان را گرفتند و گفتند چرا انسان را بیماری مطالعه می کند و در سلامت مطالعه نمی کنید و چرا همه دانش شما طبقه بندی بیماری ها است.و از این طریق پازیتیب سابکولوژی یا روانشناسی مثبت متولد شد، دقیقا حرفی که پازیتیب سابکولوژی می گویند بر نظریه و رویکرد محمد بن ذکریا رازی صدق می کند ایشان در کل طب روحانی یک مورد است یک فضیلت بحث شده که اسطرادی است، می گوید عشق بیماری است هر گونه عشقی، دروغ، پرخوری، ارتباط جنسی بیماری است و لذا گفته از این بیماری ها است که به حداقل اکتفا کنید.
    ۵۰:۴۶ خلاصه همه بحثی که کرده در بیماری ها است. یعنی اخلاق شده دانش شناخت رذایل خلقی، این رویکرد در تمدن ما خیلی رواج نیافت، حکما از راه رسیدن و گفتند آقا اصل اخلاق برای کمال است، برای سعادت است، برای فضایل است، شناخت رذایل مقدمه است، به همین دلیل، این سوالی که اول جلسه طرح کردم، که قلمروی اخلاق کجاست، فیلسوفان جواب داده اند خلق، هر جا که خلق است، و هرجا که فضیلت است و هرجا که رذیلت است، یعنی قلمروی عینی اخلاق خلقهای فضیلت آمیز و رذیلت آمیز است. این جواب جوابی است که من فکر کنم شما بارها شنیده بودید و سعی کردیم با مداقه جلو برویم.
    اما یک اتفاقی افتاد تقریبا از ۲۰۰ سال پیش آن اتفاق این بود که گفتند چرا نگوئیم قلمروی اخلاق، رفتار است، کنش است، من برای اینکه شما درگیر این مسئله کنم، یک مثال عملیاتی می زنم، دانشگاه علوم پزشکی تهران چندین سال برنامه گذاشته با مدل خلقی، اخلاق پرستاری کار کرده، یعنی برنامه آوردند اخلاق پرستاران را هم کار کنیم حالا مدلش چی باشد؟ یعنی سراغ چیه پرستاران برویم؟ سراغ خلقات و ملکات آنها.
    بعد از مدت زیادی پیش من آمدند گفتند استاد ما به مشکلی برخورد کردیم، گفتند ما ۲۰ سال کار کردیم اما پرستار ما صبح با بیمار برخورد بد می کند و رفتار ناشایست می کند و کم کاری می کند در بیمارستان دولتی و در بیمارستان خصوصی در بعدازظهر خوب رفتار می کند و کم کاری نمی کند و مهربانی و احترام به مریض می کند، کجای کار ما مشکل است؟
    یکبار دیگر اینها می گویند اولا اگر این ملکه درست شده بوده، دیگر صبح و بعدازظهر ندارد و ثانیا ما آشکارا می بینیم مایی که دنبال ملکه بودیم شکست خوردیم و بیمرستان خصوصی که دنبال رفتار بود، موفق شد، برای اینکه بیمارستان خصوصی گفت، من کاری ندارم به لحاظ فلسفی انسان نفس دارد یا خیر، شاید من نگاه فیزاکیلیسمی داریم اصلا به من چه ملکه داریم یا نداریم من از این پرستار در این ساعت در اینجا این رفتار را می خواهم من این مثال را عمدا زدم و نمی خواهم قضاوت کنم و نمی خواهم شما را به قضاوت هدایت کنم می خواهم عمیق تر باشیم.
    یک چرخشی شد و اغلب فیلسوفان مغرب زمین منهای مکتب فضیلت گرایی، آمدند گفتند اصلا قلمرو اخلاق کنش است، فعل اختیاری بشر، و اخلاق آمده بگوید این فعل اختیاری بشر خوب است یا بد، درست است یا نادرست است، این هم درست و نادرستی صدق و کذب گزاره ها نیست
    ۵۵:۵ یعنی گفته اند اخلاق باید بگوید چه چیزی رایت است و چه لانگر است و چه چیزی گود است و چه چیزی بد است بنابراین ما دنبال این هستیم رفتار باشد مثلا ما کاری نداریم این آقا هر کاری است هر ملکه ای دارد ما می گوئیم در این سمت این آقا هر کاری که می کند باید درست انجام بدهد و این مطلوب ما است. به دگیر سخن بود و نبود سخن را گذاشتن داخل پرانتز فرضش را کنار گذشتن البته قلمرو وسیعتر شد و بعدش محمول گزاره های اخلاقی عوض می شود و دیگر فضیلت و رذیلت نیست، خوب و بد و درست و نادرستی رفتار است، بعد گفتند عالم اخلاق باید اینها را توضیح بدهد.
    این تصمیم و رفتار در این موقعیت خوب است یا بد است؟ این را باید دانست. بنابراین قلمروی اخلاق، یک قلمروی جدیدی شد، اجازه دهید در این زمینه جلوتر برویم.
    وقتی قلمروی اخلاق، قلمروی رفتار شد، یک بحثی در قرن ۱۹ مطرح شد، اسم آقای کیلی پورد را شنید یعنی اکیستبلاسیم و هم کشتی اش معروف است، آیا باورهای ما در قلمروی اخلاق است، این سوالی است که آقای کیلی پورد پرسید آیا افکار ما باورهای ما در قلمروی اخلاق است؟ یعنی اگر من یک کشتی داشته باشم، مثال ایشان است و ۵۰۰ نفر را سوار کنیم و بعد به من بگویند کشتی ات سالم است، با ساده لوحی و بدون بررسی دقیق بگوید سالم است، خودش هم سوار شود و برود غرق شود، این مسئولیت اخلاقی دارد یا خیر؟
    آیا در باورها سخت گیری الزام اخلاق است؟ ساده لوحی خلاف اخلاق است؟ حال ما کاری با جواب ندارم، بحث این است که سوالی طرح شد که باورها آیا جزو اخلاق هستند یا نیستند؟ کتابها نوشته شد بنام فضیلت معرفتی فضائل معرفتی، خیلی بحثهای مفصل، مبنای دانشمندان ما خیلی روشن است، آن هم این است که باور امر اختیاری است، فکر هم امر اختیاری است، ابن سینا در منطق اشارات وقتی فکر را تعریف می کند خیلی دقت می کند و من تعجب می کنم این دقت ایشان بعدا نشد و این قیدی که ایشان آوردند را بعدا حذف کردند، می گوید الفکر ما یکون عند اجماع الانسان و این را اضافه می کند و در هیچ کتاب منطق ندیدم فکر آن است که به هنگامی که عزم کنیم از مقدماتی به نتیجه برسیم، یعنی خود عزم را در تعریف فکر می آورد چون فکر امر اختیاری است، حال یک ذره جلوتر می رویم.
    یک مسئله دیگری بوجود می آید که وقتی آیه ۲۸۴ سوره بقره نازل شد، این مسئله پیدا شد. در تفسیر آیه ۲۸۶ سوره بقره داستانی را آورده اند که قول عده ای است و ضعیف است و گفتند این آیه ناسخ آیه ۲۸۴ است بعد که توضیح دادند یک داستانی آوردند که ابن عمر داشت آیه ۲۸۴ را می خواند، ان تبدوا ما فی انفسکم او تخفواه یحاسب بکم الله فیغفر لمن یشاء و یعذب من یشاء ان الله علی کل شیء قدیر.
    گفتند ابن عمر این آیه را خواند دو دستی به سر زد که وای هلاک شد خدا می خواهد با خاطرات ما هم حساب و کتاب داشته باشد.
    ۵۹:۵۷ آیا حدیث نفسهای ما و اندرونیات ما سنجش پذیر است؟ و بعد حالش خراب شد و به ابن عباس گفتند ابن عمر اینگونه شد گفت خدا ان شاء الله عاقبت بخیرش کنند، وقتی این آیه نازل شد، حال خیلی از مسلمانان گرفته شد و داستان دو جور نقل شده است یک عده می گویند برخی گفته اند به شکایت نزد پیامبر آمدند و برخی به استغاثه آمدند و گفتند این آیه ۲۸۶ نسخ است.
    در حالی که نسخ در انشائی می شود نه اخباری.
    حال یک سوال است، اگر رفتار قلمروی اخلاق است، باور هم یک جور رفتار است، احساسات و نفسانیات و عواطف ما، خشمی که رفتار نشده و سیلی نشده، خود این خشم هم قلمروی اخلاق است یا خیر؟ شما یک فرقی می گذارید بر اساس برخی روایات بین غبطه و حسد، حالا یکی می گوید غبطه هم در قلمروی اخلاق است یا خیر؟ در حالی که غبطه یک احساس درونی است ناشی از مقایسه خود با دیگری که تا اینجا مثل حسد است اما حسد به صورت بیرونی هم خودش را نشان می دهد و خواهان زوال نعمت است.
    اینها مجموعه بحثهای خیلی عجیب و غریبی شد و کم کم رفت به اینکه هیچ چیزی از حوزه زیست بشر نمی توان یافت که به نحوی به اخلاق مرتبط نباشد. البته شرطی دارد که انسان مدخیلیت داشته باشد، احساسات هم مدخیلیتی دارد.
    وقتی چشم را انداختی طرف را دیدی، عاشقش شدی، حال بگو عشق اختیاری نیست، این ملاک نیست و همینکه مقدماتی ایجاد کردی، از آن حیث مسئولیتش را داری.
    ۱۹۸۵ یک مسئله جدی متولد شد، می خواهم روی این مسئله فکر کنید، آن مسئله این است اگر قلمروی اخلاق تا اینجا پیش برود اصلا می شود اخلاقی زیست؟
    نمی دانم سوالم را متوجه هستید یا خیر، اگر همه چی و همه چی حکم اخلاقی دارد، اصلا زیست اخلاقی در طاقت و وسع بشر است؟ روی این فکر کنید.
    یک فیلسوفی کتابی نوشت به نام د لیمیت أ اتیکس مرز اخلاق در آن کتاب این را مطرح کرد و از آن زمان شده یک مسئله جدی فلسفه اخلاق و سه دیدگاه به وجود آمده حداکثر گرایان حداقل گرایان معتدل گرایان اگر مجال داشته باشم در جلسات بعدی صحبت خواهم کرد.
    عین عبارات هم خواهم خواند، ببنید این سوال به این شکل در فرهنگ ما نروئیده است، اما بهتون می گویم در فقه روئید، و لذا فقهای ما بحث لا یکلف الله نفسا الا وسعا مسئله تکلیف فوق طاقت را فورا آوردند و ملاکش کردند. چون قلمروی فقه هم قلمروی جامعی است
    یک سوال دیگر این است که چرا قدماء محدود به خلق شده اند؟ این هم قابل تامل است یک عده معتقدند یک تقسیم اراضی شده در قلمروی فقه و اخلاق ولی نانوشته، امور جوانحی رفته خدمت اخلاق و نکات هم جوانحی و امور جوارحی شده سهم فقه. حال این حرف درست یا نه، می خواهم دوستان فکر کنند.
    ۱:۵:۲ یکی از نزاعهای بین اخلاق و فقه اینجاست، آیا اخلاق و فقه تمایز قلمرویی دارند؟ با نظر به خلق بله، اما این کافی نیست، مگر سرنوشت اخلاق در تمدن اسلامی به دست فیلسوفان رقم خورده است، به دیگر سخن مگر فقط اخلاق در فرهنگ و تمدن ما اخلاق فلسفی بوده، نه خیر، ما رسالة الحقوق داشتیم که اخلاق است الرعایة لحقوق الله محاسبی داشتیم که اخلاق است فقهای ما در کنار فقه جهاد، آداب جهاد می نوشتند، اگر نگاه کنید اینها اخلاقهای رفتار محور است نه اخلاق خلق محور.
    یعنی آن چرخشی که در دنیای امروز وجود داشته در تمدن اسلامی هم بوده، امام سجاد در رسالة الحقوق وظایف اخلاقی را می گوید مثل امروزی ها که معتقدند وقتی می گوئیم قلمروی اخلاق کنش است یعنی وظایف دیوتی، یعنی مسئولیت اسپانسلیتی یعنی بایدها و نبایدها اما از نوع رفتاری که جای بحث دارد خودش.
    این دو دیدگاه عمومی بود، اما عرض کنیم به عنوان یک موضوع تحقیق در چند زمینه فکر کنند دوستان، من دابم این است که در این دوره چون می خواهند محقق اخلاق تربیت کنند ایده و مسئله بدم تا مطلب گویم. که چند مسئله دادیم؟
    آیا این دو دیدگاه مانع خلو هستند؟ آیا می شود دیدگاه سومی آورد.
    آیا این دو دیدگاه مانع جمع هستند؟ آیا می شود دیدگاهی تدارکی شود که بگوید خلق و رفتار؟ عیبی دارد؟
    داریم به نظریه پردازی می خواهیم فکر کنیم، که می شود تعریفی از اخلاق ارائه کرد که قلمروی اخلاق هم بشود هم خلق و هم رفتار ویا نه خلق و نه رفتار، یک امر سومی، آیا شدنی است یا خیر؟
    و آخرین مسئله من، ببنید یاد کردم رسالة الحقوق علامه مجلسی هوش مندترین دانشمندترین تاریخ ما است در اینکه بفهمد رسالة الحقوق یعنی چه، کتابی ایشان دارد به نام کتاب العشرة در بحار که کتاب اخلاق است ج ۷۱ از ۱۱۰ جلدی تا وسط ۷۳ کتاب العشرة است.
    این کتاب را با رسالة الحقوق امام سجاد شروع می کند و اسمش را جوامع الحقوق می گذارد و تا آخر مدلش همین کتاب است، یعنی اینها اخلاق را روی رفتار هم برده اند، از اهل سنت، محاسبی الرعایة لحقوق الله و…
    پس در فرهنگ ما هم همین بوده، من بر اساس این سوالم را طرح می کنم، شما باشید کدام را ترجیح می دهید؟ پس سه سوال طرح کردم.
    اگر قرار باشد ترجیح بدهیم آیا اخلاق قلمروی آن خلق باشد خوب است یا رفتار باشد؟ ترجیحها به هم چیست؟
    سوال دوم آیا این میشود منع خلو باشد یا می توانیم شق سوم بگوئیم؟
    آیا اینها منع جمع هستند یا می توانیم جامع بین هر دو درست کنیم؟
    این سه سوال مهم هستند که از آنها مقاله و کتاب می آید بیرون و متاسفانه کاری نشد در این زمینه تا جایی که من خبر دارم.
    ۱:۹:۵۷
برچسب ها: , , , , , , , , , , , ,

نوشته های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
شما برای ادامه باید با شرایط موافقت کنید

فهرست